بهتره نذاري ابهت هيچ آدم خبره اي تو رو بگيره.
اون بهت مي گه : دوست عزيز من بيست ساله كه اين كارمه!
..آدم ممكنه كاري رو بيست سال تموم هم غلط انجام بده .
انگار محکومیم به یک کابوس هر روزه
به یک اعدام تدریجی !
پنجره دیگر وسوسه ام نمی کند به تماشای کوهی که ایستاده بر بلندی شهر . . .
روزهای خوش خیال و ناب
مثل زنگ تفریح بود . . . در متن زنگ های کسالت بار
فرار نگاهامان از پنجره ی کلاس
دوره ي درس جغرافيا
و تماشاي قله ي پوشيده از برف . . .
در خيال خود فكر مي كردم
يكي از خيابان هايي كه امتداد دو سويش به دامن كوه مي رسد
كافي ست تا مرا برساند آن جا . . . .

انديشه هاي پريشان و ديوانه مغزم را فشار مي دهد.
پشت سرم درد مي گيرد٬ تير مي كشد
شقيقه هايم داغ شده ٬ به خودم مي پيچم.
لحاف را جلوي چشمم نگه مي دارم فكر مي كنم خسته شدم ...
خوب بود مي توانستم كاسه ي سر خودم را باز كنم و همه ي
اين توده ي نرم خاكستريه پيچ پيچ كله ي خودم را درآورده بندازم دور
بندازم جلو سگ!
حالا یاد گرفته ام وقت وُ بی وقت
خود را به خواب بسپارم
مانند مادری کلافه
که با مهارت می خواباند
کودک بی قرارش را
در اتاق بی پنکه ی مرداد . . .
"عباس صفاری"
