بهار که می آید
فقط
درخت ها و لباس ها نو می شوند....
!!!
حالم گرفته است.بغض كرده ام شايد ..يا نمي دانم چيزي شبيهه بغض و فريادي كه گير مي كند در گلويت و راه نفس كشيدنت را مي بنددو قلبت نمي داند زور بزند خون بپاشاند يا خودش را بكوباند به قفسه ي سينه ات و خلاص شود از هجوم نمي دانم اين درد عجيبي كه بيچاره اش كرده.
آنقدر ها هم عجيب نيست..درد دارد شنيدن حرف هايي كه نااميدت مي كند از هرچه خانه و زندگي ست و آنقدر زير پايش لهت مي كند تا استخوان هاي آرواره ات خورد شود و بغض كه كني ريختت از ايني كه هست بدتر شود!
بعد اگر به خودش زحمت بدهد برود بشيند گوشه اي و فكر كند چه چيزهايي كه نگفته و دهانش را كه باز كرده بوده چشم هايش بسته بوده اند و گوش هاي من شنيده اند چيزهايي را كه شايد هيچ وقت حقشان نبوده ... .
تازه آن وقت كمي خودش را از نوك قله پايين بكشد و چيزكي بگويد كه مثلا" خنده ات بگيرد و همان نمي دانم چند تا پسته اي را كه دستش است به طرفت بگيرد و پيش خودش فكر كند همه اش تمام شد و حرف هايش پاك شد از ذهن جوان و مغرورت.و تو دستش را رد كني و حتي كوچك خنده اي هم تحويلش ندهي و به يادش بندازي ذهن چسبناكت همه ي آن حرف ها را زير دندان مزه مزه مي كند و آن چند دانه پسته زهرماريه اين دهن را نمي برد!
می مانند .. رشد می کنند ..
و گاه بی آنکه زاده شوند جنین مرده ای می شوند در بطن روح های فاسدمان
و این جنین مرده ی سنگین ... حرف های ماست
که چسبیده می شوند به دیواره های ذهن های چسبناکمان
و دردمندانه سقط می شوند...
یا که نرم نرم می کُشند ذهن آبستنمان را .... .
+قرار بود این شروعی باشد برای حرف هایی که چالشان خواهم کرد اینجا...
